خدایا تا از این فیروزه ایوان
فروزد ماه و مهر و تیر و کیوان
زمان باقی زمین بر جای باشد
جهانرا چار عنصر مایه باشد
مکانرا از جهت شش پایه باشد
معلق باشد این نه سقف مینا
جهان محکوم سلطان جهان باد
نخستین دم که خاطر خامه دربست
بر این دیبای ششتر نقش بربست
بگاه رزم چون تابنده خورشید
سریرش پایه بر گردون کشیده
بر آن درگاه خواهم داد از این دل
مسلمانان مرا فریاد از این دل
دلی دارم دل از جان برگرفته
امید از کفر و ایمان برگرفته
چو چشم شاهدان پیوسته مستی
ز غم هردم به صد دستان برآید
ز بهر خط و خالش جان برآید
ز شیدائی و خود رائی نترسد
چو نادانان ز رسوائی نترسد
هرانکو داردش چون دیده در تاب
نهانش را به خون دل دهد آب
بلا چندانکه بیند بیش خواهد
ز دور ار سرو بالائی ببیند
به پایش در فتد دردش بچیند
به کفر زلفشان ایمان ببازد
من از افکار او پیوسته افگار
من از تیمار او پیوسته بیمار
به نور چشم بیند هر کسی راه
دل مسکین ز چشم افتاده در چاه
مرا دل کشت فریاد از که خواهم
اسیر دل شدم داد از که خواهم؟
ندیده دانهای از وصف دلدار
بدینسان خسته کسرا دل مبادا
ز دست دل شدم با غصه دمساز
خدایا این دلم را چارهای ساز
مرا دل در غم دلداری افکند
به دام عشق گل رخساری افکند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:44 توسط مسعود فشکی |
شعر و ادبیات در سرزمین پارس...
ما را در سایت شعر و ادبیات در سرزمین پارس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 205 تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 3:38