عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات

خرید بک لینک

بکشت غمزهٔ آن شوخ بیگناه مرا

فکند سیب زنخدان او به چاه مرا

غلام هندوی خالش شدم ندانستم

کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا

دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی

ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا

هزار بار فتادم به دام دیده و دل

هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا

ز مهر او نتوانم که روی برتابم

ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا

به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده

اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا

عبید از کرم یار بر مدار امید

که لطف شامل او بس امیدگاه مرا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:43 توسط مسعود فشکی |
شعر و ادبیات در سرزمین پارس...

ما را در سایت شعر و ادبیات در سرزمین پارس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 236 تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 3:38

صفحه بندی