بکشت غمزهٔ آن شوخ بیگناه مرا
فکند سیب زنخدان او به چاه مرا
غلام هندوی خالش شدم ندانستم
کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا
دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی
ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا
هزار بار فتادم به دام دیده و دل
هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا
ز مهر او نتوانم که روی برتابم
ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا
به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا
عبید از کرم یار بر مدار امید
که لطف شامل او بس امیدگاه مرا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:43 توسط مسعود فشکی |
شعر و ادبیات در سرزمین پارس...
ما را در سایت شعر و ادبیات در سرزمین پارس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 236 تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 3:38